رخی به شبنم می همچو برگ لاله بده


دگر به هر که دلت می کشد پیاله بده

نمی دهی قدح بی شمار اگر ساقی


شمار قطره باران کن و پیاله بده!

حریف دور گران سیر نیستم ساقی


چو موج آب، مسلسل به من پیاله بده

به یاد هر چه خوری می، همان نشاط دهد


به ذوق نشأه طفلی می دو ساله بده

نهاده بر رخ گل نقطه های شک شبنم


به باغ رو کن و تصحیح این رساله بده

نمک ز زهر خصومت جگر گدازترست


به هر که زهر به کارت کند نواله بده

بهار شد، چه بجا خشک مانده ای ای ابر؟


سزای شیشه تقوی به سنگ ژاله بده

نشست شعله آواز بلبلان صائب


برای خاطر گل ترک آه و ناله بده